خوب از آنجاييكه مادر و پسر توانستيم نيمه راه را برويم و شكر خدا بد هم نگذرانديم ديروز به همين مناسبت براي خودمان جشن گرفتيم دوتايي رفتيم بيرون و براي مامان جون لباس خريديممممم خيلي خوشگل و شيك برگشتيم خونه و دستور نداده انار دانه شده برايمان آوردند و تناول كرديم و خوابيديم...

كسي كه يادش نبود ما خودمان يه فكري كرديم ديگر...

خدايا!همين لذتهاي آني را از ما دريغ نفرما!

پ.ن:اتفاق دوستم داره جدي ميشه....